تبليغاتX
دل‌نوشته‌هايم + تازه چه خبر؟
سیتا، هلیا، ؟ ، ستاره، آمین یکشنبه سی ام دی 1386 3:26
چند ساعت دیگه باید دوباره خودم رو از خواب ناز محروم کنم و برم دنبال پاسپورت و ویزا و این تشریفات کوفت زهرماری اعصاب خورد کن.
هر اداره‏ای که میری باید هزار جور سرتو خم کنی که کارتو راه بندازن، مگه میشه به حضرات نازکتر از برگ گل گفت؟!
خوبه حالا شناسنامه و کارت ملی‏ام جور بود وگرنه که دیگه هیچی، باید به کل قید هند و آمیتا و ویجی رو (البته تا یادم نرفته "سیتا" رو) می‏زدم.
بعد از کلی نامه فدایت شوم برای سازمان مرکزی دانشگاه آزاد، که بالاخره موافقت کردند ما بریم مسابقه ربات تو بمبئی، بعدش کلی نامه‏نگاری که یه خورده پول هم بدن که همانا ربات رو نمیشه با باد هوا ساخت، این فروشنده‏های الکترونیکی و سایر موارد هم که با بوسه جان‏افزا به ما جنس نمی‏دن، پول می‏خوان.
حالا همه اینا جور شده، دوباره باید یاد سازمان مرکزی بندازی که بابا جان مگه یادت نیست موافقت کردی ما بریم، خود ت گفتی.
آخر سر هم می‏خوری به راه‏بندان‏های پشت سر هم تو کل کشور و مملکت می‏خوابه.
باز شانس آوردیم یکی تهران بود و رفت از خود سازمان مرکزی نامه ما رو گرفت و آورد، وگرنه امیدی به پست نبود. گفتم پست یاد شاهکارهای اخیر اداره پست افتادم، که هر چی پیشتاز می‏شد رو باید می‏رفتی از اداره پست می‏گرفتی (به جای اینکه بیارن تحویل بدن)، اعم از کارت سوخت و سیم‏کارت ایرانسل و کارت ملی و غیره و غیره.
بالاخره تو این مملکت شیر تو شیر یکی پیدا نشد بگه که اصلا ما می‏تونیم از مرز ایران خارج شیم یا نه؟ که اگه می‏تونیم پس چه جوری؟
می‏ریم اداره گذرنامه همدان که تعطیله، پاسبان دم در میگه برو پلیس بعلاوه ده (که نمی‏دونم چند می‏شه، اومدم ابجدش رو هم حساب کنم، دیدم نمی‏شه، آخه ابجد که "پ" نداره)
بعد پلیس بعلاوه ده می‏ریم نظام وظیفه می‏گه که ما کار به هند و سیتا نداریم، ما فقط به سوریه و زینب کار داریم، اگه سیتا می‏خوای برو از نظام وظیفه تهران بخواه.
ما هم راست راست پا شدیم کوله بستیم اومدیم تهران، غافل از اینکه نظام می‏گه مشمولین عزیز و گرامی 15000000 بذارن پیش ما، وقتی برگشتن (که ایشالا برنگردن) بیان پولشون رو دست نخورده بگیرن برن ادامه برنامه.
ما موندیم و "45000000 پول از کجا بیاریم؟"
یکیمون که سه سوت "از کجا؟" جور کرد.
.... این چند نقطه یعنی اینکه داستان داشتیم ما
بالاخره این شد که دانشگاه از ما یه سند گرو گرفت، پولمون رو داد که بذاریم گرو نظام.
نظام که راضی شد، نوبت می‏رسه به اداره گذرنامه.
هی برو بیا، هی برو بیا. هی تفتیش بدنی شو.
آخرش هم می‏خوری به پنجشنبه و روز نیمه تعطیل اداره‏ها.
کار می‏افته به یکشنبه، یعنی همین چند ساعت بعد.
و اما بلیت: مگه اتوبوسه که تا آخرین لحظه بشه بلیت خرید؟!
نه خیر آقا! از پرواز مستقیم که خبری نیست، پر شده.
پرواز غیرمستقیم هم که کرور کرور تومن پولشه.
هم از امارات هست هم از قطر، اون‏ها هم چیزی نمونده پر شه.
بلیت هم که بدون گذرنامه نمی‏دن. حالا ما هم که گذرنامه نداریم!!
یعنی می‏شه با خلبان صحبت کنیم تو بوفه بشینیم؟!

بچه که بود خیلی دوستش داشتم، با اینکه نسبت فامیلی خیلی دوری داشتیم، اما می‏بردمش سر کوچه و براش شکلات می‏خریدم، شایدم آدامس، خوب یادم نیست، قضیه مربوط می‏شه به شیش هفت سال پیش
الان دیگه خانومی شده، حدود ده دوازده سالشه.
بعد از مدت‏ها تو عروسی خواهرم دیدمش و کلی جا خوردم، اصلا باور نمی‏کردم این همون هلیا کوچولو باشه
زیبا و دوست‏داشتنی مثل همون موقع‏ها
حیف که دیگه نمی‏تونم بغلش کنم سربه‏سرش بذارم و باهاش بازی کنم
چقدر خوش‏صحبت و شیرین‏زبون بود، حتما الان هم هست
نگاهش که هیچ عوض نشده
با اون چشمای ناز و گرد و مشکی
و خیلی بزرگ شده، شاید هیچی از من یادش نیاد


در خودم گم شدم باز به حسی رسیدم که بهم می‏گه "چته مرد؟"
پس چرا اینقدر ناآرومی
مثل روزهای پشت کنکور
پر از تشویش
پر از احساس بیهودگی
شاید هروقت دارم به موفقیتی نزدیک می‏شم، اینطوری می‏شم
گاهی وقت‏ها، غرور می‏گیرتم که من فلانم و من بهمانم
گاهی وقت‏ها هم به این فکر می‏کنم که آیا این هدفی که انتخاب کردم، ارزشش رو داره که اینقدر براش تلاش کنم؟!
مثل وقتی که آدم عاشق می‏شه، گاهی تردید می‏کنه که آیا معشوقت لیاقتش رو داره؟ و اصلا به درد هم میخورین که یک عمری رو با هم سر کنین؟!
بعضی وقت‏ها سوالاتی برام پیش میاد که خیلی عجیبند
تو سرنوشتم، قراره من آینده‏ام رو با چه کسی بسازم؟
بچه‏هام رو چه طوری تربیت کنم؟
وضع مالی من چطوری می‏شه؟
خونه‏ام چه شکلیه؟
ماشینم چیه؟
درآمدم چقدره؟
کجاها می‏رم؟
دوستام کیان؟
چه کار می‏کنم؟
اصلا چند سال عمر می‏کنم؟
چه کار مهمی می‏تونم انجام بدم؟
و خیلی سوال‏های دیگه
وای که چقدر کار انجام نشده دارم
خدایا خودت کمکم کن


در آخر یاد می‏کنم از فیلم سینمایی ستاره سهیل
بر اساس زندگی اویس قرنی
فردی عابد و دوستدار حضرت محمد (ص) که در یمن زندگی می‏کرد و من از زندگی‏اش درس‏های بزرگی گرفتم که امیدوارم به کار بگیرم
یکی از تاثیرگذارترین صحنه‏هاش صحنه‏ای بود که اویس در نماز بود و شلاق می‏خورد و دست از نمازش برنمیداشت؛ درست مثل وقتی که من گناه می‏کنم، هر چی سلاق می‏خورم دست از گناه برنمی‏دارم
یکی دیگه از قسمت‏های تاثیرگذارش اونجا بود که اویس به مدینه رفت تا پیامبر را ببینه، اما نتونست و بازگشت. و پیامبر اسلام متوجه حضور یافتن اویس شده بود و از شمیم و نور اویس گفته بود و از او تمجید کرده بود
یکی دیگه از صحنه‏های تاثیرگذارش هم اونجا بود که اویس بر بالای بام خونه خودشون تو یمن صدای اذان بلال حبشی را از مدینه می‏شنید.


خدایا مرا آن ده که آن به
ما را ببخش و بیامرز
ما را به راه راست هدایت کن
ما را در این دنیا و در آخرت عاقبت بخیر و سعادتمند بگردان
چشم ما را به جمال منور مهدی موعود روشن بگردان
آمین
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

لحظه هاي گذار جمعه شانزدهم آذر 1386 19:46
واقعا اين دو سه هفته اخير خيلى سخت گذشت!

چند روزى سرقت رمز وبلاگ انجمن علمى كامپيوتر مشغولم كرد. اينكه چه كسى و با چه هدفى رمز رو سرقت و بعدش مطالب وبلاگ رو پاك كرد، هنوز سوالى است كه ذهن من رو مشغول كرده.
قبل از اينكه وبلاگ رو پس بگيرم، بدجورى اعصابم به هم ريخته بود، چون براى اون وبلاگ خيلى زحمت كشيده بودم و از دست دادنش به اين راحتى خيلى ناگوار بود.
اما خب به قول معروف "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد"، همين اتفاق باعث شد تا به دنبال ثبت دامين براى انجمن باشم و اين كار رو كردم.

بعد از اين ماجرا، يكى دو تا سفر كارى يك‏روزه به تهران داشتم كه وقت و انرژى زيادى از من گرفت.

بعدش هم تا اومديم به زندگى‏مون برسيم، نمايشگاه دستاوردهاى 25 ساله دانشگاه برگزار شد و مدير گروه جديد از من خواست كه مسئول برپايى غرفه گروه كامپيوتر باشم. من هم قبول كردم و اين شد آغاز يك دردسر بزرگ.
و البته تجربه‏اى جديد با خاطرات خوب و بد بسيار و حاشيه‏هاى تلخ و شيرين.
دوستان و دشمنان تازه پيدا كردم. دعوا كردم. آشتى دادم. كادوى تولد دادم، كادوى تولد گرفتم، دو بار كيك تولد خوردم كه يكى‏اش مال خودم بود، شيرينى خوردم، متلك شنيدم، خنديدم، خنداندم، و هزاران لحظه خاطره‏انگيز ديگر كه هيچ‏گاه از ياد من محو نخواهد شد.
اما هنوز تمام نشده است. دوشنبه 19ام، روز آخر نمايشگاه است و پايان آن، شروع تازه‏اى است.

چهارشنبه نيز يك سفر يك‏روزه ديگر به تهران دارم، اما نه سفر كارى، سفرى براى شركت در مراسم عروسى برادر يكى از دوستانم. دوستى صميمى. همكارم بود، دوستم شد. سامان شاهين‏پور، دوست ليسانسه من، كه دوران شيرين سربازى را مى‏گذراند تا پس از آن، روياهايش را در پيش گيرد و همچنان به طى كردن پله‏هاى موفقيت ادامه دهد.

خاطره‏ها ادامه دارند، تا آخرين لحظه زندگى.
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

هرگز دوشنبه دوازدهم آذر 1386 19:44
هرگز مرا نخواهى يافت، نه در چشمان مرغابى و نه در هياهوى باد!
هرگز به دنبال من نبوده‏اى، سايه‏ام را دنبال كرده‏اى خوش‏خيال!
من را در خودت جستجو كن، حتما مرا مى‏يابى!

چشمهايت را به من هديه مي‏دهى؟ شايد دنيا را بهتر ببينم!

اي نگاهت نخى از اطلس و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مى‏انديشم
به تو آرى به تو يعنى به همان منظر دور
به همان سبز صميمى به همان باغ بلور
به توهم به تكلم به دل‏آرايى تو
به تماشا، به خموشى به شكيبايى تو
شبهى چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسى ورد زبانم شده است
حتم دارم تويى آن شبه آينه‏پوش
عاشقى جرم قشنگى‏ست به انكارش مكوش
بهروز ياسمى
از طرف دوست خوبم: آقاى مجتبى نورمحمدى
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

روزگار دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 19:38
مطلب اين هفته: يك شعر همدانى درباره روزگار به صورت پادكست براى شما عزيزان
از اينكه دير آپديت كردم، پوزش مى‏طلبم.
راستش يك كم (يعنى خيلى) گرفتارم، از يك طرف درس، از يك طرف ربات، از يك طرف كار، از يك طرف دوستان، از يك طرف آشپزى، از يك طرف شستن لباس‏ها، از يك طرف انجمن، از يك طرف نشريه، ...
حالا همه اينها به كنار، موندم جواب اين دخترها كه از صبح دم در خونه ما صف مى‏كشند (براى خواستگارى از من) رو چى بدم! گرفتارى شديما به خدا!
حالا به من حق ميدين؟

روزگار:
شعر زيباى روزگار از ناصر مفرح همدانى
با صداى خودم
موزيك متن از sting

powered by ODEO

دانلود (حجم: 500 كيلوبايت، زمان: 2:43)

پ.ن: و اما آخرين كادوى تولدم تا اين لحظه: "رزرو هتل در يكى از شهرهاى شمال كشور (نور مازندران) براى چهار نفر و به مدت چهار روز" از دوست خوبم، على سردارزاده
ديگه چه عرض كنم، يعنى گفتن "متشكرم" كافيه؟!
بابا دمت گرم! ايول! دست مريزاد!
پ.ن: و البته اين كادو به همراه يك بوسه هم بودا!
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

قيصر امين‏پور یکشنبه سیزدهم آبان 1386 0:11


قيصر امين‏پور
سرودن، فعلى است كه حتى بزرگترين شاعران هم نمى‏تواند با قاطعيت آن را در صيغه مستقبل صرف كند و بگويد: من فردا يا پس فردا شعرى خواهم سرود. و شاعر هر چه تواناتر باشد در گفتن چنين جمله‏اى ناتوانتر است. زيرا درست مثل آن است كه كسى بگويد: من درست در ساعت سه و سى و پنج دقيقه شهريور ماه سال هزار و سيصد و نود، يك لبخند، با دو زاويه چهل و پنج درجه‏اى خواهم زد!

گاه شمار زندگى و آثار قيصر امين‏پور:
1338 - تولد در گتوند ‏خوزستان. دوم ارديبهشت
1363 - انتشار كتابهاى "تنفس صبح" و "در كوچه آفتاب"
1365 - انتشار "طوفان در پرانتز" (نثر ادبى) و منظومه "ظهر روز دهم" (براى نوجوانان)
1368 - انتشار "مثل چشمه مثل رود" (براى نوجوانان)، جايزه نيما يوشيج (مرغ آمين بلورين)
1370 - انتشار "بى بال پريدن" ( نثر ادبى براى نوجوانان)
1372 - انتشار "آينه‏هاى ناگهان"
1375 - انتشار "به قول پرستو" (براى نوجوانان)
1378 - انتشار "گزينه اشعار"
1380 - انتشار "گلها همه آفتابگردانند"
1383 - انتشار "سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385 - انتشار "شعر کودکی"
1386 - انتشار "دستور زبان عشق"

چند شعر:

حسرت هميشگي
حرفهاى ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مى‏كنى:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگى!
پيش از آن كه باخبر شوى!
لحظه عزيمت تو ناگزيز مى‏شود
آى...
اى دريغ و حسرت هميشگى!
ناگهان
چقدر زود
دير مى‏شود!

الفباى درد
الفباى درد ازلبم مى‏تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى‏تراود
سه حرف است مضمون سى‏پاره دل
الف. لام. ميم. از لبم مى‏تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى‏تراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى‏تراود
ز دين ريا بى‏نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى‏تراود

قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز مي‏شود!

قيصر امين‏پور در شب هنگام دوشنبه هفتم آبان ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش، هنگامى كه بر اثر بيمارى قلبى به بيمارستان دى تهران منتقل شده بود و تلاش‏هاى پزشكان براى مداواى وى نتيجه‏اى در برنداشت، درگذشت.

خوانندگان وبلاگ من، به ياد بياورند پستى را كه چند روز پيش گذشتم؛ اين پست شامل پادكست شعر "پيش از اينها" بود، شعر زيبايى از قيصر امين‏پور
روحش شاد و يادش گرامى
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

كادوي تولد جمعه چهارم آبان 1386 20:29
با كمى تاخير:
يك سال ديگه هم گذشت و من 22 ساله شدم!
كادوهايى كه امسال از خانواده و دوستان گرفتم در نوع خودش بى‏نظير بود.
اولين كادو اين بود كه وقتى نصف شب، خسته و كوفته رسيدم تهران، خواهرم و دامادمون با ماشينشون اومدن ترمينال دنبالم، در نتيجه مجبور نبودم خستگى يك سفر درون‏شهرى رو با اون همه خستگى راه، تحمل كنم.
دومين كادو، شامى بود كه تازه‏پخت و گرم توى خونه انتظار من رو مى‏كشيد.
سومين كادو دور هم بودن خانواده بود كه من رو خيلى خوشحال كرد.
كادوى بعدى، كيك تولدم و هديه نقدى از خواهر و دامادمون بود. كه من رو خيلى خوشحال كردند.
و بلوز خيلى خوشگلى كه خيلى ازش خوشم اومد. و اين چند روز اخير موقع رفتن به دانشگاه مى‏پوشمش.
و اما بعد ...
يك ساعت مچى، از طرف دو دوست عزيزم، حامد و على، پس از گذشت چند روز از تولدم، هديه به يادماندنى ديگرى بود كه هم‏اكنون در طاقچه خانه‏مان خودنمايى مى‏كند.
و البته جا نماند، اس‏ام‏اس‏ها و آف‏هاى تبريكى كه دوستان و وابستگان در ساعات مختلف روز، ارسال مى‏داشتند، از 9 صبح گرفته تا 2 نصف شب. و تبريك‏هايى كه حضورى و رودررو شنيدم و شاد گشتم.
و آخرين كادو، يك كتاب شعر به همراه يك عروسك فانتزى دكورى، هديه‏اى زيبا, دوست‏داشتنى و ارزشمند، از طرف يك دوست خوب و مهربون.
اسمش رو نمى‏گم، چون ازش اجازه ندارم.

پ.ن: احساس خوبيه وقتى يه نفر دلتنگت بشه، احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه، بهترين احساس اينه كه يه نفر به يادت باشه.
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

پس هنوز سه شنبه یکم آبان 1386 22:53

هر وقت وبلاگ مى‏نويسم، تو ته تهاى ذهنم به يادشم، پس هنوز نتونستم فراموشش كنم.
هر وقت ميخوام صدام رو رو وبلاگ بذارم، تو اين فكرم كه اگه بشنوه، چه نظرى داره، پس هنوز نظرش برام مهمه.
هر وقت ميخوام برم سر كار، خوش تيپ ميرم، پس هنوز دوست دارم به چشمش قشنگ بيام.
هر وقت كسى باهاش حرف مى‏زنه، من به اون طرف حسودى مى‏كنم، پس هنوز دلم مى‏خواد با هم ارتباط داشته باشيم.
هر وقت معمولى باهام سلام و عليك مى‏كنه، دلخور ميشم، پس هنوز دوست دارم تو كانون توجهش باشم.
هر وقت نمى‏بينمش، دلم براش تنگ ميشه، پس هنوز دوستش دارم.
هر وقت ميرم تو فكر، مهربونى‏ها و خنده‏ها و چهره آرومش به نظرم مياد، پس هنوز ....
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

پيش از اينها دوشنبه سی ام مهر 1386 21:52

powered by ODEO
Download


پيش از اينها فكر مى‏كردم خدا
خانه‏اى دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‏ها
خشتى از الماس و خشتى از طلا
پايه‏هاى برجش از عاج و بلور
بر سر تختى نشسته با غرور
ماه، برق كوچكى از تاج او
هر ستاره پولكى از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روى دامن او كهكشان
رعد و برق شب، صداى خنده‏اش
سيل و طوفان نعره توفنده‏اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاى او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بى‏رحم بود و خشمگين
خانه‏اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستى جايى نداشت
مهربانى هيچ معنايى نداشت
هر چه مى‏پرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مى‏گفتند: اين كار خداست
گفتگو از آن گناه است و خطاست
آب اگر خوردى، عذابش آتش است
هر چه مى‏پرسى، جوابش آتش است
تا ببندى چشم، كورت مى‏كند
تا شدى نزديك، دورت مى‏كند
كج گشودى دست، سنگت مى‏كند
كج نهادى پاى، لنگت مى‏كند
تا خطا كردى عذابت مى‏كند
ناگهان در آتش آبت مى‏كند

با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
هر چه مى‏كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضى سخت بود
مثل تكليف رياضى سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه‏اى ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست؟
گفت: اينجا خانه خوب خداست
گفت: اينجا مى‏شود يك لحظه ماند
گوشه‏اى خلوت نمازى ساده خواند
با وضويى دست و رويى تازه كرد
با دل خود گفتگويى تازه كرد
مى‏توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مى‏شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مى‏توان با او صميمى حرف زد
مثل ياران قديمى حرف زد
مى‏توان مثل علفها حرف زد
با زبان بى‏الفبا حرف زد
مى‏توان درباره هر چيز گفت
مى‏شود شعرى خيال‏انگيز گفت
قيصر امين‏پور
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

حساب كتاب شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:46
يك چيز جالب تو خونه مجردى ما رخ داده كه ديدم بيانش خالى از لطف نيست.
ما يك سرى خرج مشترك داريم و يك برگه كه خرج‏هاى اينچنينى رو توش مى‏نويسيم.
قرارمون اينه كه هر كس خرج مى‏كنه تو اين برگه بنويسه تا هر چند وقت يكبار تسويه حساب كنيم.
حالا براى اولين بار بعد از حدود دو دهه روز از ساكن شدن من، و كلى خورده خرج داشتن و خرج تراشيدن از طرف من و دوستم (مجيد)، تصميم به حساب و كتاب گرفتيم.
اتفاق جالب اينجا بود (اينجا رو گوش كن) كه با وجود كلى خورده خرج كه تو ليست بود، دقيقا هر دوى ما به يك اندازه (خيلى هزار تومان) خرج كرده بوديم و در واقع تسويه حساب بوديم. عجب! به حق چيزهاى نشنيده!!!

پ.ن1: تولدم همچنان ادامه داره
پ.ن2: امشب هم گذشت و كسى ما رو نكشت.
پ.ن3: شب از نيمه گذشت و ديده باز است.
پ.ن4: باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم.
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |

درباره مجيد سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 2:19
مجيد 
ميخوام اين دفعه راجع به مجيد بنويسم. البته از خودش اجازه گرفتم و مطلب قبل از انتشار به حضور ايشون رسيده، دوستان اصلا نترسن كه راجع بهشون بى‏اطلاع بنويسم.
مجيد هم‏خونه‏اى منه، يا يه جور ديگه بگم، من هم‏خونه‏اى مجيد هستم.
مجيد پسر خوبيه‏ها اما يك كم زيادى پاستوريزه‏اس و اين اصلا خوب نيست.
مثلا وقتى مى‏خوام ظرف بشورم يا لباس بشورم، ميگه دستكش دستت كن، اون هم از چه دستكش‏هايى، از اينا كه از جنس مشما فريزره و يك بار مصرفه.
فكر كن! از اون دستكش‏ها دستت كنى و بيافتى به جون لباس‏ها.
يكى از اعتقادهاى اين موجود كمياب، اينه كه آهنگى رو كه آهنگسازش غربيه (على‏الخصوص اسرائيلى) نبايد گوش داد، حتى اگر خواننده‏اش ايرانى و فارسى‏زبان (مثلا بنيامين) باشه.
به هيچ وجه به ترانه‏هايى كه خواننده‏اش خانومه، گوش نمى‏ده.
در ظاهر اصلا از احساسات چيزى سرش نميشه، يك شبانه‏روز هم كه براش از عشق و صميميت و دوست داشتن حرف بزنى، آخرش ميگه همش چرت و پرته. ميگه از اين جور مسخره‏بازى‏ها خوشم نمياد.
هر وقت من ميرم تو حس عشقولانه و واسه يه آهنگ حس مى‏گيرم، مسخره‏ام مى‏كنه. هى بهم مى‏خنده و ميگه من اصلا شبيه پسرا نيستم (يعنى اينكه شبيه دخترام)
اين وسط نمى‏دونم چه دشمنى با عنكبوت‏ها داره كه هى با "طى” ميافته به جون اين بيچاره‏هاى كوچولو. اون وقت نوبت به سوسك‏ها كه مى‏رسه، كارى به كارشون نداره!!!
دوتا گوشى داره، يكى مدل پايين واسه سيم كارت اعتبارى ايرانسل و يكى مدل بالا واسه خط دائم مخابرات.
مدل كيس كامپيوترش از مال من بالاتره، ولى مانيتور من خيلى بهتره.
عاشق كامپيوتر و اينترنت و برنامه‏نويسيه و خداييش هم دستى در اين موارد داره.
فكر كنم تاحالا به اندازه 50 گيگابايت از اينترنت دانلود كرده باشه.
يك آرشيو كامل از همه برنامه‏ها داره، معمولا آخرين ورژن هر برنامه‏اى رو ميشه تو دست و بالش پيدا كرد، كلى هم فايل pdf آموزشى و غيره از اينترنت گرفته.
خيلى از چيزهايى كه بلده بر اساس همين pdf ها بوده كه از اينترنت گرفته. كلا آدميه كه خودآموزه و بدون نياز به معلم ميتونه ياد بگيره.
در آخر هم خيلى با ايمان و با معرفته و اينكه من تو اين شهر آشناى غريب، خونه‏به‏دوش نشدم از لطف همين دوست عزيزه.
خدا نگهدارش باشه.
نوشته شده توسط احمد داس زرين  | لینک ثابت |