دلنوشتههايم + تازه چه خبر؟
وبلاگ شخصي احمد داس زرين با نگاهي به همه چيز
سیتا، هلیا، ؟ ، ستاره، آمین
یکشنبه سی ام دی 1386 3:26
چند ساعت دیگه باید دوباره خودم رو از خواب ناز محروم کنم و برم دنبال پاسپورت و ویزا و این تشریفات کوفت زهرماری اعصاب خورد کن.
هر ادارهای که میری باید هزار جور سرتو خم کنی که کارتو راه بندازن، مگه میشه به حضرات نازکتر از برگ گل گفت؟!
خوبه حالا شناسنامه و کارت ملیام جور بود وگرنه که دیگه هیچی، باید به کل قید هند و آمیتا و ویجی رو (البته تا یادم نرفته "سیتا" رو) میزدم.
بعد از کلی نامه فدایت شوم برای سازمان مرکزی دانشگاه آزاد، که بالاخره موافقت کردند ما بریم مسابقه ربات تو بمبئی، بعدش کلی نامهنگاری که یه خورده پول هم بدن که همانا ربات رو نمیشه با باد هوا ساخت، این فروشندههای الکترونیکی و سایر موارد هم که با بوسه جانافزا به ما جنس نمیدن، پول میخوان.
حالا همه اینا جور شده، دوباره باید یاد سازمان مرکزی بندازی که بابا جان مگه یادت نیست موافقت کردی ما بریم، خود ت گفتی.
آخر سر هم میخوری به راهبندانهای پشت سر هم تو کل کشور و مملکت میخوابه.
باز شانس آوردیم یکی تهران بود و رفت از خود سازمان مرکزی نامه ما رو گرفت و آورد، وگرنه امیدی به پست نبود. گفتم پست یاد شاهکارهای اخیر اداره پست افتادم، که هر چی پیشتاز میشد رو باید میرفتی از اداره پست میگرفتی (به جای اینکه بیارن تحویل بدن)، اعم از کارت سوخت و سیمکارت ایرانسل و کارت ملی و غیره و غیره.
بالاخره تو این مملکت شیر تو شیر یکی پیدا نشد بگه که اصلا ما میتونیم از مرز ایران خارج شیم یا نه؟ که اگه میتونیم پس چه جوری؟
میریم اداره گذرنامه همدان که تعطیله، پاسبان دم در میگه برو پلیس بعلاوه ده (که نمیدونم چند میشه، اومدم ابجدش رو هم حساب کنم، دیدم نمیشه، آخه ابجد که "پ" نداره)
بعد پلیس بعلاوه ده میریم نظام وظیفه میگه که ما کار به هند و سیتا نداریم، ما فقط به سوریه و زینب کار داریم، اگه سیتا میخوای برو از نظام وظیفه تهران بخواه.
ما هم راست راست پا شدیم کوله بستیم اومدیم تهران، غافل از اینکه نظام میگه مشمولین عزیز و گرامی 15000000 بذارن پیش ما، وقتی برگشتن (که ایشالا برنگردن) بیان پولشون رو دست نخورده بگیرن برن ادامه برنامه.
ما موندیم و "45000000 پول از کجا بیاریم؟"
یکیمون که سه سوت "از کجا؟" جور کرد.
.... این چند نقطه یعنی اینکه داستان داشتیم ما
بالاخره این شد که دانشگاه از ما یه سند گرو گرفت، پولمون رو داد که بذاریم گرو نظام.
نظام که راضی شد، نوبت میرسه به اداره گذرنامه.
هی برو بیا، هی برو بیا. هی تفتیش بدنی شو.
آخرش هم میخوری به پنجشنبه و روز نیمه تعطیل ادارهها.
کار میافته به یکشنبه، یعنی همین چند ساعت بعد.
و اما بلیت: مگه اتوبوسه که تا آخرین لحظه بشه بلیت خرید؟!
نه خیر آقا! از پرواز مستقیم که خبری نیست، پر شده.
پرواز غیرمستقیم هم که کرور کرور تومن پولشه.
هم از امارات هست هم از قطر، اونها هم چیزی نمونده پر شه.
بلیت هم که بدون گذرنامه نمیدن. حالا ما هم که گذرنامه نداریم!!
یعنی میشه با خلبان صحبت کنیم تو بوفه بشینیم؟!
بچه که بود خیلی دوستش داشتم، با اینکه نسبت فامیلی خیلی دوری داشتیم، اما میبردمش سر کوچه و براش شکلات میخریدم، شایدم آدامس، خوب یادم نیست، قضیه مربوط میشه به شیش هفت سال پیش
الان دیگه خانومی شده، حدود ده دوازده سالشه.
بعد از مدتها تو عروسی خواهرم دیدمش و کلی جا خوردم، اصلا باور نمیکردم این همون هلیا کوچولو باشه
زیبا و دوستداشتنی مثل همون موقعها
حیف که دیگه نمیتونم بغلش کنم سربهسرش بذارم و باهاش بازی کنم
چقدر خوشصحبت و شیرینزبون بود، حتما الان هم هست
نگاهش که هیچ عوض نشده
با اون چشمای ناز و گرد و مشکی
و خیلی بزرگ شده، شاید هیچی از من یادش نیاد
در خودم گم شدم باز به حسی رسیدم که بهم میگه "چته مرد؟"
پس چرا اینقدر ناآرومی
مثل روزهای پشت کنکور
پر از تشویش
پر از احساس بیهودگی
شاید هروقت دارم به موفقیتی نزدیک میشم، اینطوری میشم
گاهی وقتها، غرور میگیرتم که من فلانم و من بهمانم
گاهی وقتها هم به این فکر میکنم که آیا این هدفی که انتخاب کردم، ارزشش رو داره که اینقدر براش تلاش کنم؟!
مثل وقتی که آدم عاشق میشه، گاهی تردید میکنه که آیا معشوقت لیاقتش رو داره؟ و اصلا به درد هم میخورین که یک عمری رو با هم سر کنین؟!
بعضی وقتها سوالاتی برام پیش میاد که خیلی عجیبند
تو سرنوشتم، قراره من آیندهام رو با چه کسی بسازم؟
بچههام رو چه طوری تربیت کنم؟
وضع مالی من چطوری میشه؟
خونهام چه شکلیه؟
ماشینم چیه؟
درآمدم چقدره؟
کجاها میرم؟
دوستام کیان؟
چه کار میکنم؟
اصلا چند سال عمر میکنم؟
چه کار مهمی میتونم انجام بدم؟
و خیلی سوالهای دیگه
وای که چقدر کار انجام نشده دارم
خدایا خودت کمکم کن
در آخر یاد میکنم از فیلم سینمایی ستاره سهیل
بر اساس زندگی اویس قرنی
فردی عابد و دوستدار حضرت محمد (ص) که در یمن زندگی میکرد و من از زندگیاش درسهای بزرگی گرفتم که امیدوارم به کار بگیرم
یکی از تاثیرگذارترین صحنههاش صحنهای بود که اویس در نماز بود و شلاق میخورد و دست از نمازش برنمیداشت؛ درست مثل وقتی که من گناه میکنم، هر چی سلاق میخورم دست از گناه برنمیدارم
یکی دیگه از قسمتهای تاثیرگذارش اونجا بود که اویس به مدینه رفت تا پیامبر را ببینه، اما نتونست و بازگشت. و پیامبر اسلام متوجه حضور یافتن اویس شده بود و از شمیم و نور اویس گفته بود و از او تمجید کرده بود
یکی دیگه از صحنههای تاثیرگذارش هم اونجا بود که اویس بر بالای بام خونه خودشون تو یمن صدای اذان بلال حبشی را از مدینه میشنید.
خدایا مرا آن ده که آن به
ما را ببخش و بیامرز
ما را به راه راست هدایت کن
ما را در این دنیا و در آخرت عاقبت بخیر و سعادتمند بگردان
چشم ما را به جمال منور مهدی موعود روشن بگردان
آمین
هر ادارهای که میری باید هزار جور سرتو خم کنی که کارتو راه بندازن، مگه میشه به حضرات نازکتر از برگ گل گفت؟!
خوبه حالا شناسنامه و کارت ملیام جور بود وگرنه که دیگه هیچی، باید به کل قید هند و آمیتا و ویجی رو (البته تا یادم نرفته "سیتا" رو) میزدم.
بعد از کلی نامه فدایت شوم برای سازمان مرکزی دانشگاه آزاد، که بالاخره موافقت کردند ما بریم مسابقه ربات تو بمبئی، بعدش کلی نامهنگاری که یه خورده پول هم بدن که همانا ربات رو نمیشه با باد هوا ساخت، این فروشندههای الکترونیکی و سایر موارد هم که با بوسه جانافزا به ما جنس نمیدن، پول میخوان.
حالا همه اینا جور شده، دوباره باید یاد سازمان مرکزی بندازی که بابا جان مگه یادت نیست موافقت کردی ما بریم، خود ت گفتی.
آخر سر هم میخوری به راهبندانهای پشت سر هم تو کل کشور و مملکت میخوابه.
باز شانس آوردیم یکی تهران بود و رفت از خود سازمان مرکزی نامه ما رو گرفت و آورد، وگرنه امیدی به پست نبود. گفتم پست یاد شاهکارهای اخیر اداره پست افتادم، که هر چی پیشتاز میشد رو باید میرفتی از اداره پست میگرفتی (به جای اینکه بیارن تحویل بدن)، اعم از کارت سوخت و سیمکارت ایرانسل و کارت ملی و غیره و غیره.
بالاخره تو این مملکت شیر تو شیر یکی پیدا نشد بگه که اصلا ما میتونیم از مرز ایران خارج شیم یا نه؟ که اگه میتونیم پس چه جوری؟
میریم اداره گذرنامه همدان که تعطیله، پاسبان دم در میگه برو پلیس بعلاوه ده (که نمیدونم چند میشه، اومدم ابجدش رو هم حساب کنم، دیدم نمیشه، آخه ابجد که "پ" نداره)
بعد پلیس بعلاوه ده میریم نظام وظیفه میگه که ما کار به هند و سیتا نداریم، ما فقط به سوریه و زینب کار داریم، اگه سیتا میخوای برو از نظام وظیفه تهران بخواه.
ما هم راست راست پا شدیم کوله بستیم اومدیم تهران، غافل از اینکه نظام میگه مشمولین عزیز و گرامی 15000000 بذارن پیش ما، وقتی برگشتن (که ایشالا برنگردن) بیان پولشون رو دست نخورده بگیرن برن ادامه برنامه.
ما موندیم و "45000000 پول از کجا بیاریم؟"
یکیمون که سه سوت "از کجا؟" جور کرد.
.... این چند نقطه یعنی اینکه داستان داشتیم ما
بالاخره این شد که دانشگاه از ما یه سند گرو گرفت، پولمون رو داد که بذاریم گرو نظام.
نظام که راضی شد، نوبت میرسه به اداره گذرنامه.
هی برو بیا، هی برو بیا. هی تفتیش بدنی شو.
آخرش هم میخوری به پنجشنبه و روز نیمه تعطیل ادارهها.
کار میافته به یکشنبه، یعنی همین چند ساعت بعد.
و اما بلیت: مگه اتوبوسه که تا آخرین لحظه بشه بلیت خرید؟!
نه خیر آقا! از پرواز مستقیم که خبری نیست، پر شده.
پرواز غیرمستقیم هم که کرور کرور تومن پولشه.
هم از امارات هست هم از قطر، اونها هم چیزی نمونده پر شه.
بلیت هم که بدون گذرنامه نمیدن. حالا ما هم که گذرنامه نداریم!!
یعنی میشه با خلبان صحبت کنیم تو بوفه بشینیم؟!
بچه که بود خیلی دوستش داشتم، با اینکه نسبت فامیلی خیلی دوری داشتیم، اما میبردمش سر کوچه و براش شکلات میخریدم، شایدم آدامس، خوب یادم نیست، قضیه مربوط میشه به شیش هفت سال پیش
الان دیگه خانومی شده، حدود ده دوازده سالشه.
بعد از مدتها تو عروسی خواهرم دیدمش و کلی جا خوردم، اصلا باور نمیکردم این همون هلیا کوچولو باشه
زیبا و دوستداشتنی مثل همون موقعها
حیف که دیگه نمیتونم بغلش کنم سربهسرش بذارم و باهاش بازی کنم
چقدر خوشصحبت و شیرینزبون بود، حتما الان هم هست
نگاهش که هیچ عوض نشده
با اون چشمای ناز و گرد و مشکی
و خیلی بزرگ شده، شاید هیچی از من یادش نیاد
در خودم گم شدم باز به حسی رسیدم که بهم میگه "چته مرد؟"
پس چرا اینقدر ناآرومی
مثل روزهای پشت کنکور
پر از تشویش
پر از احساس بیهودگی
شاید هروقت دارم به موفقیتی نزدیک میشم، اینطوری میشم
گاهی وقتها، غرور میگیرتم که من فلانم و من بهمانم
گاهی وقتها هم به این فکر میکنم که آیا این هدفی که انتخاب کردم، ارزشش رو داره که اینقدر براش تلاش کنم؟!
مثل وقتی که آدم عاشق میشه، گاهی تردید میکنه که آیا معشوقت لیاقتش رو داره؟ و اصلا به درد هم میخورین که یک عمری رو با هم سر کنین؟!
بعضی وقتها سوالاتی برام پیش میاد که خیلی عجیبند
تو سرنوشتم، قراره من آیندهام رو با چه کسی بسازم؟
بچههام رو چه طوری تربیت کنم؟
وضع مالی من چطوری میشه؟
خونهام چه شکلیه؟
ماشینم چیه؟
درآمدم چقدره؟
کجاها میرم؟
دوستام کیان؟
چه کار میکنم؟
اصلا چند سال عمر میکنم؟
چه کار مهمی میتونم انجام بدم؟
و خیلی سوالهای دیگه
وای که چقدر کار انجام نشده دارم
خدایا خودت کمکم کن
در آخر یاد میکنم از فیلم سینمایی ستاره سهیل
بر اساس زندگی اویس قرنی
فردی عابد و دوستدار حضرت محمد (ص) که در یمن زندگی میکرد و من از زندگیاش درسهای بزرگی گرفتم که امیدوارم به کار بگیرم
یکی از تاثیرگذارترین صحنههاش صحنهای بود که اویس در نماز بود و شلاق میخورد و دست از نمازش برنمیداشت؛ درست مثل وقتی که من گناه میکنم، هر چی سلاق میخورم دست از گناه برنمیدارم
یکی دیگه از قسمتهای تاثیرگذارش اونجا بود که اویس به مدینه رفت تا پیامبر را ببینه، اما نتونست و بازگشت. و پیامبر اسلام متوجه حضور یافتن اویس شده بود و از شمیم و نور اویس گفته بود و از او تمجید کرده بود
یکی دیگه از صحنههای تاثیرگذارش هم اونجا بود که اویس بر بالای بام خونه خودشون تو یمن صدای اذان بلال حبشی را از مدینه میشنید.
خدایا مرا آن ده که آن به
ما را ببخش و بیامرز
ما را به راه راست هدایت کن
ما را در این دنیا و در آخرت عاقبت بخیر و سعادتمند بگردان
چشم ما را به جمال منور مهدی موعود روشن بگردان
آمین
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
لحظه هاي گذار
جمعه شانزدهم آذر 1386 19:46
واقعا اين دو سه هفته اخير خيلى سخت گذشت!
چند روزى سرقت رمز وبلاگ انجمن علمى كامپيوتر مشغولم كرد. اينكه چه كسى و با چه هدفى رمز رو سرقت و بعدش مطالب وبلاگ رو پاك كرد، هنوز سوالى است كه ذهن من رو مشغول كرده.
قبل از اينكه وبلاگ رو پس بگيرم، بدجورى اعصابم به هم ريخته بود، چون براى اون وبلاگ خيلى زحمت كشيده بودم و از دست دادنش به اين راحتى خيلى ناگوار بود.
اما خب به قول معروف "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد"، همين اتفاق باعث شد تا به دنبال ثبت دامين براى انجمن باشم و اين كار رو كردم.
بعد از اين ماجرا، يكى دو تا سفر كارى يكروزه به تهران داشتم كه وقت و انرژى زيادى از من گرفت.
بعدش هم تا اومديم به زندگىمون برسيم، نمايشگاه دستاوردهاى 25 ساله دانشگاه برگزار شد و مدير گروه جديد از من خواست كه مسئول برپايى غرفه گروه كامپيوتر باشم. من هم قبول كردم و اين شد آغاز يك دردسر بزرگ.
و البته تجربهاى جديد با خاطرات خوب و بد بسيار و حاشيههاى تلخ و شيرين.
دوستان و دشمنان تازه پيدا كردم. دعوا كردم. آشتى دادم. كادوى تولد دادم، كادوى تولد گرفتم، دو بار كيك تولد خوردم كه يكىاش مال خودم بود، شيرينى خوردم، متلك شنيدم، خنديدم، خنداندم، و هزاران لحظه خاطرهانگيز ديگر كه هيچگاه از ياد من محو نخواهد شد.
اما هنوز تمام نشده است. دوشنبه 19ام، روز آخر نمايشگاه است و پايان آن، شروع تازهاى است.
چهارشنبه نيز يك سفر يكروزه ديگر به تهران دارم، اما نه سفر كارى، سفرى براى شركت در مراسم عروسى برادر يكى از دوستانم. دوستى صميمى. همكارم بود، دوستم شد. سامان شاهينپور، دوست ليسانسه من، كه دوران شيرين سربازى را مىگذراند تا پس از آن، روياهايش را در پيش گيرد و همچنان به طى كردن پلههاى موفقيت ادامه دهد.
خاطرهها ادامه دارند، تا آخرين لحظه زندگى.
چند روزى سرقت رمز وبلاگ انجمن علمى كامپيوتر مشغولم كرد. اينكه چه كسى و با چه هدفى رمز رو سرقت و بعدش مطالب وبلاگ رو پاك كرد، هنوز سوالى است كه ذهن من رو مشغول كرده.
قبل از اينكه وبلاگ رو پس بگيرم، بدجورى اعصابم به هم ريخته بود، چون براى اون وبلاگ خيلى زحمت كشيده بودم و از دست دادنش به اين راحتى خيلى ناگوار بود.
اما خب به قول معروف "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد"، همين اتفاق باعث شد تا به دنبال ثبت دامين براى انجمن باشم و اين كار رو كردم.
بعد از اين ماجرا، يكى دو تا سفر كارى يكروزه به تهران داشتم كه وقت و انرژى زيادى از من گرفت.
بعدش هم تا اومديم به زندگىمون برسيم، نمايشگاه دستاوردهاى 25 ساله دانشگاه برگزار شد و مدير گروه جديد از من خواست كه مسئول برپايى غرفه گروه كامپيوتر باشم. من هم قبول كردم و اين شد آغاز يك دردسر بزرگ.
و البته تجربهاى جديد با خاطرات خوب و بد بسيار و حاشيههاى تلخ و شيرين.
دوستان و دشمنان تازه پيدا كردم. دعوا كردم. آشتى دادم. كادوى تولد دادم، كادوى تولد گرفتم، دو بار كيك تولد خوردم كه يكىاش مال خودم بود، شيرينى خوردم، متلك شنيدم، خنديدم، خنداندم، و هزاران لحظه خاطرهانگيز ديگر كه هيچگاه از ياد من محو نخواهد شد.
اما هنوز تمام نشده است. دوشنبه 19ام، روز آخر نمايشگاه است و پايان آن، شروع تازهاى است.
چهارشنبه نيز يك سفر يكروزه ديگر به تهران دارم، اما نه سفر كارى، سفرى براى شركت در مراسم عروسى برادر يكى از دوستانم. دوستى صميمى. همكارم بود، دوستم شد. سامان شاهينپور، دوست ليسانسه من، كه دوران شيرين سربازى را مىگذراند تا پس از آن، روياهايش را در پيش گيرد و همچنان به طى كردن پلههاى موفقيت ادامه دهد.
خاطرهها ادامه دارند، تا آخرين لحظه زندگى.
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
هرگز
دوشنبه دوازدهم آذر 1386 19:44
هرگز مرا نخواهى يافت، نه در چشمان مرغابى و نه در هياهوى باد!
هرگز به دنبال من نبودهاى، سايهام را دنبال كردهاى خوشخيال!
من را در خودت جستجو كن، حتما مرا مىيابى!
چشمهايت را به من هديه ميدهى؟ شايد دنيا را بهتر ببينم!
اي نگاهت نخى از اطلس و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مىانديشم
به تو آرى به تو يعنى به همان منظر دور
به همان سبز صميمى به همان باغ بلور
به توهم به تكلم به دلآرايى تو
به تماشا، به خموشى به شكيبايى تو
شبهى چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسى ورد زبانم شده است
حتم دارم تويى آن شبه آينهپوش
عاشقى جرم قشنگىست به انكارش مكوش
بهروز ياسمى
از طرف دوست خوبم: آقاى مجتبى نورمحمدى
هرگز به دنبال من نبودهاى، سايهام را دنبال كردهاى خوشخيال!
من را در خودت جستجو كن، حتما مرا مىيابى!
چشمهايت را به من هديه ميدهى؟ شايد دنيا را بهتر ببينم!
اي نگاهت نخى از اطلس و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مىانديشم
به تو آرى به تو يعنى به همان منظر دور
به همان سبز صميمى به همان باغ بلور
به توهم به تكلم به دلآرايى تو
به تماشا، به خموشى به شكيبايى تو
شبهى چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسى ورد زبانم شده است
حتم دارم تويى آن شبه آينهپوش
عاشقى جرم قشنگىست به انكارش مكوش
بهروز ياسمى
از طرف دوست خوبم: آقاى مجتبى نورمحمدى
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
روزگار
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 19:38
مطلب اين هفته: يك شعر همدانى درباره روزگار به صورت پادكست براى شما عزيزان
از اينكه دير آپديت كردم، پوزش مىطلبم.
راستش يك كم (يعنى خيلى) گرفتارم، از يك طرف درس، از يك طرف ربات، از يك طرف كار، از يك طرف دوستان، از يك طرف آشپزى، از يك طرف شستن لباسها، از يك طرف انجمن، از يك طرف نشريه، ...
حالا همه اينها به كنار، موندم جواب اين دخترها كه از صبح دم در خونه ما صف مىكشند (براى خواستگارى از من) رو چى بدم! گرفتارى شديما به خدا!
حالا به من حق ميدين؟
روزگار:
شعر زيباى روزگار از ناصر مفرح همدانى
با صداى خودم
موزيك متن از sting
powered by ODEO
دانلود (حجم: 500 كيلوبايت، زمان: 2:43)
پ.ن: و اما آخرين كادوى تولدم تا اين لحظه: "رزرو هتل در يكى از شهرهاى شمال كشور (نور مازندران) براى چهار نفر و به مدت چهار روز" از دوست خوبم، على سردارزاده
ديگه چه عرض كنم، يعنى گفتن "متشكرم" كافيه؟!
بابا دمت گرم! ايول! دست مريزاد!
پ.ن: و البته اين كادو به همراه يك بوسه هم بودا!
از اينكه دير آپديت كردم، پوزش مىطلبم.
راستش يك كم (يعنى خيلى) گرفتارم، از يك طرف درس، از يك طرف ربات، از يك طرف كار، از يك طرف دوستان، از يك طرف آشپزى، از يك طرف شستن لباسها، از يك طرف انجمن، از يك طرف نشريه، ...
حالا همه اينها به كنار، موندم جواب اين دخترها كه از صبح دم در خونه ما صف مىكشند (براى خواستگارى از من) رو چى بدم! گرفتارى شديما به خدا!
حالا به من حق ميدين؟
روزگار:
شعر زيباى روزگار از ناصر مفرح همدانى
با صداى خودم
موزيك متن از sting
powered by ODEO
دانلود (حجم: 500 كيلوبايت، زمان: 2:43)
پ.ن: و اما آخرين كادوى تولدم تا اين لحظه: "رزرو هتل در يكى از شهرهاى شمال كشور (نور مازندران) براى چهار نفر و به مدت چهار روز" از دوست خوبم، على سردارزاده
ديگه چه عرض كنم، يعنى گفتن "متشكرم" كافيه؟!
بابا دمت گرم! ايول! دست مريزاد!
پ.ن: و البته اين كادو به همراه يك بوسه هم بودا!
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
قيصر امينپور
یکشنبه سیزدهم آبان 1386 0:11

قيصر امينپور
سرودن، فعلى است كه حتى بزرگترين شاعران هم نمىتواند با قاطعيت آن را در صيغه مستقبل صرف كند و بگويد: من فردا يا پس فردا شعرى خواهم سرود. و شاعر هر چه تواناتر باشد در گفتن چنين جملهاى ناتوانتر است. زيرا درست مثل آن است كه كسى بگويد: من درست در ساعت سه و سى و پنج دقيقه شهريور ماه سال هزار و سيصد و نود، يك لبخند، با دو زاويه چهل و پنج درجهاى خواهم زد!
گاه شمار زندگى و آثار قيصر امينپور:
1338 - تولد در گتوند خوزستان. دوم ارديبهشت
1363 - انتشار كتابهاى "تنفس صبح" و "در كوچه آفتاب"
1365 - انتشار "طوفان در پرانتز" (نثر ادبى) و منظومه "ظهر روز دهم" (براى نوجوانان)
1368 - انتشار "مثل چشمه مثل رود" (براى نوجوانان)، جايزه نيما يوشيج (مرغ آمين بلورين)
1370 - انتشار "بى بال پريدن" ( نثر ادبى براى نوجوانان)
1372 - انتشار "آينههاى ناگهان"
1375 - انتشار "به قول پرستو" (براى نوجوانان)
1378 - انتشار "گزينه اشعار"
1380 - انتشار "گلها همه آفتابگردانند"
1383 - انتشار "سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385 - انتشار "شعر کودکی"
1386 - انتشار "دستور زبان عشق"
چند شعر:
حسرت هميشگي
حرفهاى ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مىكنى:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگى!
پيش از آن كه باخبر شوى!
لحظه عزيمت تو ناگزيز مىشود
آى...
اى دريغ و حسرت هميشگى!
ناگهان
چقدر زود
دير مىشود!
الفباى درد
الفباى درد ازلبم مىتراود
نه شبنم، كه خون از شبم مىتراود
سه حرف است مضمون سىپاره دل
الف. لام. ميم. از لبم مىتراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مىتراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مىتراود
ز دين ريا بىنيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مىتراود
قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
قيصر امينپور در شب هنگام دوشنبه هفتم آبان ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش، هنگامى كه بر اثر بيمارى قلبى به بيمارستان دى تهران منتقل شده بود و تلاشهاى پزشكان براى مداواى وى نتيجهاى در برنداشت، درگذشت.
خوانندگان وبلاگ من، به ياد بياورند پستى را كه چند روز پيش گذشتم؛ اين پست شامل پادكست شعر "پيش از اينها" بود، شعر زيبايى از قيصر امينپور
روحش شاد و يادش گرامى
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
كادوي تولد
جمعه چهارم آبان 1386 20:29
با كمى تاخير:
يك سال ديگه هم گذشت و من 22 ساله شدم!
كادوهايى كه امسال از خانواده و دوستان گرفتم در نوع خودش بىنظير بود.
اولين كادو اين بود كه وقتى نصف شب، خسته و كوفته رسيدم تهران، خواهرم و دامادمون با ماشينشون اومدن ترمينال دنبالم، در نتيجه مجبور نبودم خستگى يك سفر درونشهرى رو با اون همه خستگى راه، تحمل كنم.
دومين كادو، شامى بود كه تازهپخت و گرم توى خونه انتظار من رو مىكشيد.
سومين كادو دور هم بودن خانواده بود كه من رو خيلى خوشحال كرد.
كادوى بعدى، كيك تولدم و هديه نقدى از خواهر و دامادمون بود. كه من رو خيلى خوشحال كردند.
و بلوز خيلى خوشگلى كه خيلى ازش خوشم اومد. و اين چند روز اخير موقع رفتن به دانشگاه مىپوشمش.
و اما بعد ...
يك ساعت مچى، از طرف دو دوست عزيزم، حامد و على، پس از گذشت چند روز از تولدم، هديه به يادماندنى ديگرى بود كه هماكنون در طاقچه خانهمان خودنمايى مىكند.
و البته جا نماند، اساماسها و آفهاى تبريكى كه دوستان و وابستگان در ساعات مختلف روز، ارسال مىداشتند، از 9 صبح گرفته تا 2 نصف شب. و تبريكهايى كه حضورى و رودررو شنيدم و شاد گشتم.
و آخرين كادو، يك كتاب شعر به همراه يك عروسك فانتزى دكورى، هديهاى زيبا, دوستداشتنى و ارزشمند، از طرف يك دوست خوب و مهربون.
اسمش رو نمىگم، چون ازش اجازه ندارم.
پ.ن: احساس خوبيه وقتى يه نفر دلتنگت بشه، احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه، بهترين احساس اينه كه يه نفر به يادت باشه.
يك سال ديگه هم گذشت و من 22 ساله شدم!
كادوهايى كه امسال از خانواده و دوستان گرفتم در نوع خودش بىنظير بود.
اولين كادو اين بود كه وقتى نصف شب، خسته و كوفته رسيدم تهران، خواهرم و دامادمون با ماشينشون اومدن ترمينال دنبالم، در نتيجه مجبور نبودم خستگى يك سفر درونشهرى رو با اون همه خستگى راه، تحمل كنم.
دومين كادو، شامى بود كه تازهپخت و گرم توى خونه انتظار من رو مىكشيد.
سومين كادو دور هم بودن خانواده بود كه من رو خيلى خوشحال كرد.
كادوى بعدى، كيك تولدم و هديه نقدى از خواهر و دامادمون بود. كه من رو خيلى خوشحال كردند.
و بلوز خيلى خوشگلى كه خيلى ازش خوشم اومد. و اين چند روز اخير موقع رفتن به دانشگاه مىپوشمش.
و اما بعد ...
يك ساعت مچى، از طرف دو دوست عزيزم، حامد و على، پس از گذشت چند روز از تولدم، هديه به يادماندنى ديگرى بود كه هماكنون در طاقچه خانهمان خودنمايى مىكند.
و البته جا نماند، اساماسها و آفهاى تبريكى كه دوستان و وابستگان در ساعات مختلف روز، ارسال مىداشتند، از 9 صبح گرفته تا 2 نصف شب. و تبريكهايى كه حضورى و رودررو شنيدم و شاد گشتم.
و آخرين كادو، يك كتاب شعر به همراه يك عروسك فانتزى دكورى، هديهاى زيبا, دوستداشتنى و ارزشمند، از طرف يك دوست خوب و مهربون.
اسمش رو نمىگم، چون ازش اجازه ندارم.
پ.ن: احساس خوبيه وقتى يه نفر دلتنگت بشه، احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه، بهترين احساس اينه كه يه نفر به يادت باشه.
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
پس هنوز
سه شنبه یکم آبان 1386 22:53

هر وقت وبلاگ مىنويسم، تو ته تهاى ذهنم به يادشم، پس هنوز نتونستم فراموشش كنم.
هر وقت ميخوام صدام رو رو وبلاگ بذارم، تو اين فكرم كه اگه بشنوه، چه نظرى داره، پس هنوز نظرش برام مهمه.
هر وقت ميخوام برم سر كار، خوش تيپ ميرم، پس هنوز دوست دارم به چشمش قشنگ بيام.
هر وقت كسى باهاش حرف مىزنه، من به اون طرف حسودى مىكنم، پس هنوز دلم مىخواد با هم ارتباط داشته باشيم.
هر وقت معمولى باهام سلام و عليك مىكنه، دلخور ميشم، پس هنوز دوست دارم تو كانون توجهش باشم.
هر وقت نمىبينمش، دلم براش تنگ ميشه، پس هنوز دوستش دارم.
هر وقت ميرم تو فكر، مهربونىها و خندهها و چهره آرومش به نظرم مياد، پس هنوز ....
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
پيش از اينها
دوشنبه سی ام مهر 1386 21:52
powered by ODEO
Download
پيش از اينها فكر مىكردم خدا
خانهاى دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتى از الماس و خشتى از طلا
پايههاى برجش از عاج و بلور
بر سر تختى نشسته با غرور
ماه، برق كوچكى از تاج او
هر ستاره پولكى از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روى دامن او كهكشان
رعد و برق شب، صداى خندهاش
سيل و طوفان نعره توفندهاش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاى او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بىرحم بود و خشمگين
خانهاش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستى جايى نداشت
مهربانى هيچ معنايى نداشت
هر چه مىپرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مىگفتند: اين كار خداست
گفتگو از آن گناه است و خطاست
آب اگر خوردى، عذابش آتش است
هر چه مىپرسى، جوابش آتش است
تا ببندى چشم، كورت مىكند
تا شدى نزديك، دورت مىكند
كج گشودى دست، سنگت مىكند
كج نهادى پاى، لنگت مىكند
تا خطا كردى عذابت مىكند
ناگهان در آتش آبت مىكند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
هر چه مىكردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضى سخت بود
مثل تكليف رياضى سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانهاى ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست؟
گفت: اينجا خانه خوب خداست
گفت: اينجا مىشود يك لحظه ماند
گوشهاى خلوت نمازى ساده خواند
با وضويى دست و رويى تازه كرد
با دل خود گفتگويى تازه كرد
مىتوان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مىشود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مىتوان با او صميمى حرف زد
مثل ياران قديمى حرف زد
مىتوان مثل علفها حرف زد
با زبان بىالفبا حرف زد
مىتوان درباره هر چيز گفت
مىشود شعرى خيالانگيز گفت
قيصر امينپور
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
حساب كتاب
شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:46
يك چيز جالب تو خونه مجردى ما رخ داده كه ديدم بيانش خالى از لطف نيست.
ما يك سرى خرج مشترك داريم و يك برگه كه خرجهاى اينچنينى رو توش مىنويسيم.
قرارمون اينه كه هر كس خرج مىكنه تو اين برگه بنويسه تا هر چند وقت يكبار تسويه حساب كنيم.
حالا براى اولين بار بعد از حدود دو دهه روز از ساكن شدن من، و كلى خورده خرج داشتن و خرج تراشيدن از طرف من و دوستم (مجيد)، تصميم به حساب و كتاب گرفتيم.
اتفاق جالب اينجا بود (اينجا رو گوش كن) كه با وجود كلى خورده خرج كه تو ليست بود، دقيقا هر دوى ما به يك اندازه (خيلى هزار تومان) خرج كرده بوديم و در واقع تسويه حساب بوديم. عجب! به حق چيزهاى نشنيده!!!
پ.ن1: تولدم همچنان ادامه داره
پ.ن2: امشب هم گذشت و كسى ما رو نكشت.
پ.ن3: شب از نيمه گذشت و ديده باز است.
پ.ن4: باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم.
ما يك سرى خرج مشترك داريم و يك برگه كه خرجهاى اينچنينى رو توش مىنويسيم.
قرارمون اينه كه هر كس خرج مىكنه تو اين برگه بنويسه تا هر چند وقت يكبار تسويه حساب كنيم.
حالا براى اولين بار بعد از حدود دو دهه روز از ساكن شدن من، و كلى خورده خرج داشتن و خرج تراشيدن از طرف من و دوستم (مجيد)، تصميم به حساب و كتاب گرفتيم.
اتفاق جالب اينجا بود (اينجا رو گوش كن) كه با وجود كلى خورده خرج كه تو ليست بود، دقيقا هر دوى ما به يك اندازه (خيلى هزار تومان) خرج كرده بوديم و در واقع تسويه حساب بوديم. عجب! به حق چيزهاى نشنيده!!!
پ.ن1: تولدم همچنان ادامه داره
پ.ن2: امشب هم گذشت و كسى ما رو نكشت.
پ.ن3: شب از نيمه گذشت و ديده باز است.
پ.ن4: باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم.
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |
درباره مجيد
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 2:19
ميخوام اين دفعه راجع به مجيد بنويسم. البته از خودش اجازه گرفتم و مطلب قبل از انتشار به حضور ايشون رسيده، دوستان اصلا نترسن كه راجع بهشون بىاطلاع بنويسم.
مجيد همخونهاى منه، يا يه جور ديگه بگم، من همخونهاى مجيد هستم.
مجيد پسر خوبيهها اما يك كم زيادى پاستوريزهاس و اين اصلا خوب نيست.
مثلا وقتى مىخوام ظرف بشورم يا لباس بشورم، ميگه دستكش دستت كن، اون هم از چه دستكشهايى، از اينا كه از جنس مشما فريزره و يك بار مصرفه.
فكر كن! از اون دستكشها دستت كنى و بيافتى به جون لباسها.
يكى از اعتقادهاى اين موجود كمياب، اينه كه آهنگى رو كه آهنگسازش غربيه (علىالخصوص اسرائيلى) نبايد گوش داد، حتى اگر خوانندهاش ايرانى و فارسىزبان (مثلا بنيامين) باشه.
به هيچ وجه به ترانههايى كه خوانندهاش خانومه، گوش نمىده.
در ظاهر اصلا از احساسات چيزى سرش نميشه، يك شبانهروز هم كه براش از عشق و صميميت و دوست داشتن حرف بزنى، آخرش ميگه همش چرت و پرته. ميگه از اين جور مسخرهبازىها خوشم نمياد.
هر وقت من ميرم تو حس عشقولانه و واسه يه آهنگ حس مىگيرم، مسخرهام مىكنه. هى بهم مىخنده و ميگه من اصلا شبيه پسرا نيستم (يعنى اينكه شبيه دخترام)
اين وسط نمىدونم چه دشمنى با عنكبوتها داره كه هى با "طى” ميافته به جون اين بيچارههاى كوچولو. اون وقت نوبت به سوسكها كه مىرسه، كارى به كارشون نداره!!!
دوتا گوشى داره، يكى مدل پايين واسه سيم كارت اعتبارى ايرانسل و يكى مدل بالا واسه خط دائم مخابرات.
مدل كيس كامپيوترش از مال من بالاتره، ولى مانيتور من خيلى بهتره.
عاشق كامپيوتر و اينترنت و برنامهنويسيه و خداييش هم دستى در اين موارد داره.
فكر كنم تاحالا به اندازه 50 گيگابايت از اينترنت دانلود كرده باشه.
يك آرشيو كامل از همه برنامهها داره، معمولا آخرين ورژن هر برنامهاى رو ميشه تو دست و بالش پيدا كرد، كلى هم فايل pdf آموزشى و غيره از اينترنت گرفته.
خيلى از چيزهايى كه بلده بر اساس همين pdf ها بوده كه از اينترنت گرفته. كلا آدميه كه خودآموزه و بدون نياز به معلم ميتونه ياد بگيره.
در آخر هم خيلى با ايمان و با معرفته و اينكه من تو اين شهر آشناى غريب، خونهبهدوش نشدم از لطف همين دوست عزيزه.
خدا نگهدارش باشه.
مجيد همخونهاى منه، يا يه جور ديگه بگم، من همخونهاى مجيد هستم.
مجيد پسر خوبيهها اما يك كم زيادى پاستوريزهاس و اين اصلا خوب نيست.
مثلا وقتى مىخوام ظرف بشورم يا لباس بشورم، ميگه دستكش دستت كن، اون هم از چه دستكشهايى، از اينا كه از جنس مشما فريزره و يك بار مصرفه.
فكر كن! از اون دستكشها دستت كنى و بيافتى به جون لباسها.
يكى از اعتقادهاى اين موجود كمياب، اينه كه آهنگى رو كه آهنگسازش غربيه (علىالخصوص اسرائيلى) نبايد گوش داد، حتى اگر خوانندهاش ايرانى و فارسىزبان (مثلا بنيامين) باشه.
به هيچ وجه به ترانههايى كه خوانندهاش خانومه، گوش نمىده.
در ظاهر اصلا از احساسات چيزى سرش نميشه، يك شبانهروز هم كه براش از عشق و صميميت و دوست داشتن حرف بزنى، آخرش ميگه همش چرت و پرته. ميگه از اين جور مسخرهبازىها خوشم نمياد.
هر وقت من ميرم تو حس عشقولانه و واسه يه آهنگ حس مىگيرم، مسخرهام مىكنه. هى بهم مىخنده و ميگه من اصلا شبيه پسرا نيستم (يعنى اينكه شبيه دخترام)
اين وسط نمىدونم چه دشمنى با عنكبوتها داره كه هى با "طى” ميافته به جون اين بيچارههاى كوچولو. اون وقت نوبت به سوسكها كه مىرسه، كارى به كارشون نداره!!!
دوتا گوشى داره، يكى مدل پايين واسه سيم كارت اعتبارى ايرانسل و يكى مدل بالا واسه خط دائم مخابرات.
مدل كيس كامپيوترش از مال من بالاتره، ولى مانيتور من خيلى بهتره.
عاشق كامپيوتر و اينترنت و برنامهنويسيه و خداييش هم دستى در اين موارد داره.
فكر كنم تاحالا به اندازه 50 گيگابايت از اينترنت دانلود كرده باشه.
يك آرشيو كامل از همه برنامهها داره، معمولا آخرين ورژن هر برنامهاى رو ميشه تو دست و بالش پيدا كرد، كلى هم فايل pdf آموزشى و غيره از اينترنت گرفته.
خيلى از چيزهايى كه بلده بر اساس همين pdf ها بوده كه از اينترنت گرفته. كلا آدميه كه خودآموزه و بدون نياز به معلم ميتونه ياد بگيره.
در آخر هم خيلى با ايمان و با معرفته و اينكه من تو اين شهر آشناى غريب، خونهبهدوش نشدم از لطف همين دوست عزيزه.
خدا نگهدارش باشه.
نوشته شده توسط احمد داس زرين
| لینک ثابت |

